loading...

رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

بازدید : 5
جمعه 25 بهمن 1403 زمان : 11:36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

خدایا لطفا حرمت تعطیلات را برگردان. لطفا کاری کن تا خسته نشده ایم تعطیل نشویم. خدایا دیگه الکی تعطیل نشیم. همین یه عصر چهارشنبه رو داشتیم که از ذوق دو روز آزادی ، رویا بپرورونیم. اونم از دست رفت؟

لطفا نگو که من بعد باید در آرزوی سر کار رفتن انتظار بکشیم.

می‌دونم که به خاطر من تعطیل می‌کردی .‌می‌خواستی نقاهتم رو بگذرونم. عرض کنم که من توپ توپم. دیگه می‌تونی مدارس و ادارات و مراکز دولتی رو باز کنی

تصدقت بشم

یه چیزی هم توی مشتم بریز.

من نمی‌دونم چی

چشمام بسته و دستم باز. به سلیقه خودت بده

بار اول هم تو شروع کردی

بینمون هر اتفاقیم که بیافته

یادت باشه کلا تو شروع کردی....

بازدید : 5
سه شنبه 22 بهمن 1403 زمان : 10:01
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

بعد از پایان ساعت اداری و دم خداحافظی، به جای هپی ویکند گفتم بروبچ شب ساعت نه الله اکبر یادتون نره

تا یه دور دیگه مسخره کنن، تا یه دور دیگه بهترین عباراتی که برای برائت از اون کلمه‌ی چندحرفی تکراری دمده به ذهنشون میرسه به زبون بیارن.

کلمه‌‌‌ای که همه جای جهان نماد شجاعت و مدنیت توده‌هاست ولی اینجا بوی کهنگی میده. کهنگی از فرط استعمال بی رویه

دوستانم همگی اوایل دهه پنجاه متولد شده اند و حالا دارند سر می‌چرخانند که ببینند مقصر کیست. باعث و بانی آن جوگیری عمومی‌و روی کار آوردن این موجودات کیست. نگاهشان روی من دهه شصتی می‌ایستد اما خجالت می‌کشند یقه ام را بگیرند پی

دهن طتز پردازشان، جور دیگری فرمان را می‌چرخاند. زیاد شنیده ام که بعد از سر چرخاندن دنبال مقصر بلند بلند می‌گویند: هیچکیم گردن نمی‌گیره

هرچه در جمع این دوستان لغز خوان سکوت میکنم در برابر دخترم چنته ام پر است....

وقتی پنچر و با توپ پر تمسخرهای توی مترو و مدرسه را به خانه می‌آورد با رگ گردن از یک چیز حرف می‌زنم

این انقلابی بود که توی تاریخ بشر، مردمی‌ترین بود .و با زور و فشار جمعیت پیروز شد نه با زور اسلحه.

نه مثل انقلاب بلشوییکی و انقلاب فرانسه و انگلستان و آمریکا با جنگ و خونریزی رقم خورد و نه مثل انقلابهای عربی دهه گذشته مدام در حال دول خوردن بین شکست و پیروزی بود

درست که ایران طفلک بعد ۴۶ سال هنوز در وضعیت تلو تلو خوردنهای انقلابی است و هنوز نمی‌داند تکلیفش با نظامات جهان چیست و در همراهیش با جریان آب جهانی ، چقدر از هویتش را آب برده است...

و هنوز دستش توی جیب خودش نیست

و هنوز اقتصاد دولتیش نفخ دارد و جز باد معده چیز گیر مردم نمی‌آید

و هنوز بخش خصوصی چابک ندارد

و هنوز ....

و خیلی که عصبانی می‌شود از این کندی منجمد کننده به این می‌رسد که یک فساد حاکمیتی احمقانه او را اسیر کرده و باور نمی‌کند که حاکم و محکوم خود اوست....

اما ایرانی باخت نمی‌دهد.

ایرانی آهسته و پیوسته راه می‌رود...فربهی و کم تحرکی ساختارمندش اش از ذات نجیبش است یا تنبلیش یا ژنها یا جبر تاریخی

هر چه که هست تا بوده همین بوده...اما ایرانی راه خودش را به جلو بالاخره پیدا می‌کند...

اما خجالت می‌کشد امیدوار حرف بزند و به اراده خودش افتخار کند. او امروز همه آنچه خون را در رگش و رگ گیاهانش به جوش می‌آورد، بایگانی می‌کند و به خاطر" گرونی" از همه چیز ابراز ناامیدی می‌کند.

بازدید : 5
يکشنبه 20 بهمن 1403 زمان : 0:51
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

خوشمه، الکی راستکی مقطعی دائمی، خوشمه. اینقد که نمی‌دونم چی کار کنم. الکی اومدم اینجا زنگ خونه‌های مردمو بزنم و فرار کنم، کلاه سردرگریبان کرده‌ها رو بکشم روی دماغشون و برم

چرا به این سادگی خوشم میشه؟ چمه؟ سواله برام.

اینجا نوشتم که زیادش کنه اونی که مسببه و دقیقا نمی‌شناسمش.

اینجا شادیم رو ثبت کردم

که ازش یه کره‌‌‌ای بگیرم در ضمن.

همین که تعطیلی ناگهانی وادارم نکرد به حرص خوردن، همین که جلوی یه قطار ایستادم تا ترمز کرد یه قطار افکار منفی درباره پیامدهای اجتماعی اقتصادی فرهنگی تربیتی این جوری تعطیلیها، انگار جلوی همه‌ی ناخوشیها رو گرفتم، برای کم و زیاد اینترنت و نم کشیدن سواد بچه‌ها حرص نخوردم و به جنبه‌های مثبتش نگاه کردم مثلا اینکه تونستم با یه کلداکس دختر مریضم رو به خواب بفرستم سر کلاس شیمیش! و حالا شاد و شنگولش رو تحویل بگیرم

و مگه نه اینه که رسالت شیمی‌شاد کردنه؟؟؟

و موفق شدم در این تعطیلی نطلبیده به یه ملاقات دلخواه برم، یه چیز دلی دلی دلی که برای هیچ چیزی جز دل ترتیب داده نشده بود و عیبی نداشت که بابت این ملاقات شوهر و بچه‌ها رو توی خونه پشت سر گذاشتم چون بعدش اونا سر حال و وظیفه شناس و سربه راهم رو تحویل گرفتن...

رازش چیه؟

دوستم امروز نگاهت که می‌کردم روحت رو می‌دیدم تو بسیاری بسیار زیاد. می‌دونی چیه ما طلبکار یم طلبشم راستین و به حق و جدیه

اما بدهکارهای ما فقط مردهامون نیستن....ما بدهکارهای نجومی در اعماق روحمون داریم که باید شر خر سراغشون بفرستیم....

بازدید : 5
شنبه 19 بهمن 1403 زمان : 12:21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

آیا نشخوارهای فکری از چالشها و دعواهای گذشته آزارتان می‌دهد؟

آیا فحشهای قویتری به ذهنتان می‌رسد که آن موقع نمی‌رسید؟

آیا با صداقت و اخلاصتان برخورد بدی شده است و در هم شکسته اید؟

آیا هنوز و هر روز در دادگاهی حاضر می‌شوید که حکمش مدتها پیش صادر شده؟

آیا مهمات امورتان بی انگیزه رها شده اند؟

آیا احساس ارزشمندیتان به کام هیولای منفی بافی رفته است که شما را کم برآورد می‌کند؟

آیا وقت و دل خود را اضافه می‌آورید و روح و حوصله تان مدام سر می‌رود؟

پس به جای سیگار کشیدن، ولگردی در وب، پرسه زنی در خیابان و سرکشی بی هدف به یخچال به اقدام مفید لیست نویسی رو بیاورید.

این لیست را می‌گذارم اینجا انگار اینطوری بهتر می‌افتم دنبال اجرا:

تقریبا چهل روز از سال مانده، شرح وظایف این روزها:

*خانه تکانی: غبارها یادها و نشخوارها معدوم. اغیار از دوست و دشمن بیرون ، چیزهای کثیف شسته شوند

**نصب پرچم جدید: من یک گمراه عوضی نیستم بلکه یک انسان درست در راه درست هستم. خوب دوست می‌دارم، خوب دل می‌سوزانم خوب تدبیر می‌کنم طولانی شد برای پرچم فقط سه جمله آخرش را برمیدارم

***تهیه لیست کارهای روزانه و تهیه ضمانتهای اجرائی

****پرداختن به کارهای مداوما عقب افتاده : دندانهای سوراخ و خرید اسباب بازی فکری و لباس با زمانبندی و بودجه ریزی

*****تمرکز دوره‌‌‌ای ده روزه روی هر کدام ازین چهارتا امانتی

******طرح ریزی یک نوشتنی

*******تهیه برنامه روزانه برای هر یک از روزهای هفته

********تهیه لیست فیلمها و کتابهایی که باید بزنم به بدن به نحوی که فقدان وسیله تفریح کارم را به ولگردی توی وبلاگها نکشاند

بازدید : 9
پنجشنبه 17 بهمن 1403 زمان : 19:21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

وصف بهشت در اینکه چه دارد و چه باصفاست یک چیز است. اما آی می‌چسبد که بگویند بهشت چه چیزهایی ندارد. مثلا شکست عشقی ندارد. دستشوئی ندارد. جنگ و نسل کشی ندارد.

از فوکو( میشل) چیزکی خواندم درباره رویای ایرانی. انگار با انقلاب ۵۷ ارتباط خوبی برقرار کرده بود و به ویژه این را می‌ستود که ایرانیها در این انقلاب، بهتر از سایر انقلابهای تجربه شده دنیا می‌دانند که چه می‌خواهند.

این سالهای ورشکستگی اقتصادی در ایران که چیزهای غیر اقتصادی مان (رویای آزادی و اراده‌ی استقلال) را هم به محاق می‌برد، دم زدن از پیروزی بهمن ۵۷ کار ساده‌‌‌ای نیست.

اما یک چیز، هنوز خوب آسان است. مشت کوبیدن توی دهن دنیایی که رئیسش با هر که می‌خواهد آزاد و مستقل باشد، ظالمانه برخورد می‌کند.

ما همتش را یا شاید حمیتش را نداریم که علیه او انقلاب کنیم ولی خوب می‌دانیم که نمی‌خواهیمش. هیچ چیز عوض نشده است. آمریکایی که امروز آنروا در غزه را تعطیل می‌کند و اجازه بازسازی غزه را نمی‌دهد و می‌خواهد فلسطینیها را بریزد توی صحرای سینا و ادعای مالکیت بر این زمین سوخته را مطرح می‌کند، همانیست که سیصد سال پیش ملیونها سرخ پوست را کشت تا کشور خودش را بسازد. او اساسا بدون نسل کشی اموراتش نمی‌گذرد و حالا با خرج کردن ملیونها تن بمب در این باریکه، بیشتر از روزهای نسل کشی در مناطق سرخ پوست نشین، خودش را مالک این خاک می‌بیند.

ما سروری او بر جهان را نمی‌خواهیم ولی بلد نیستیم جلویش در بیاییم. ورشکسته مان کرده، مردممان را از آن خروش انقلابی پشیمان کرده و انگشت اتهام را به سوی رویاهای ما گرفته.

تقصیر رویای آزادی است که ما فقیر هستیم

تفصیر وطن پرستیست که صدهزار غزه‌‌‌ای شهید شدند و حالا هنوز هم آب خوش ندارند که بخورند...

تقصیر همه جهان است. همه چیز اگر نخواهیم باور کنیم که مشکل زورگویی امپریالیست‌هاست.

بهشت می‌دانی کجاست؟

آنجا که انقلابیها می‌خواستند بروند.

بهشت غیر از اینکه دستشویی ندارد، جایست که رویاها در آن متهم ردیف اول نیستند. بهشت آمریکا ندارد

بازدید : 8
چهارشنبه 16 بهمن 1403 زمان : 1:01
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

اوضاع خاورمیانه و جهان را رها کرده ام.صبح به صبح آرام عنان روزمره را دست می‌گیرم، تازه مدتی هست که سبک شده بارها، لباس پوشاندن به جنازه بچه‌ها و چای شیرین خوراندن و بیدار کردنشان و تا خود مدرسه توی ترافیک حرص خوردن، حذف شده از برنامه صبح چون مدارس غیر حضوری می‌شوند هرازگاهی.

توی اداره هم رئیس بزرگ سرش جای دیگر گرم است و مدام هوس گزارشهای جورواجور نمی‌کند.

عصرها، بیخیال اینکه کی مشق نوشته کی زیادی بازی کرده، خواب شیرین را بغل می‌کنم شصت هفتاد یا حتی صد دقیقه. خوابیست که همه خیالها را جارو می‌کند و خندان توی بطن واقعیت قرارم می‌دهد.

دیگر اندوهی نمی‌وزد توی فاصله‌ها، دوست داشتن، دلتنگی و آرزو عین دل درد عارضم نمی‌شوند.دردها گذشته اند و همه چیز خوب و آرام است

اما مگر می‌گذاری....

از کجا ناگهان پیدایت می‌شود؟؟؟

از سرودهای دهه فجر توی شبکه پویا

ناغافل یک گردان جوان اندیشمند، آرمان طلب، سینه سوخته، که دود چراغها خورده اند، مارکس و وبر و شارل دوگل را به دوش کشیده اند، توده را بوسیده اند، آزادی را پرستیده اند به خاطر آرزوهایی که ناگهان آبستنش شده اند توی روی پدرهایشان ایستاده اند ، زنهای جوانشان را رها کرده اند و جانهای شیرینشان را در پیچ و خم خیابان از دست داده اند، آره یک گردان یک قافله ازین موجودات تو دل برو، می‌ریزند از نوای سرودها توی خانه

سر نماز هستم که باشم،

فکر کردن به مردم آزادی خواه غزه را رها کرده ام که باشم

مآل اندیش و زندگی دوست و واقعی شده ام که باشم...

روحهاشان ، آرزوها و آرمانهاشان ...نمی‌گذارندم...

راستش این است که تو...باز این توئی

که نمی‌گذاریم

نماز را رها می‌کنم

می‌نشینم و می‌گذارم مثل اشک پایین بچکی از اندازه‌های کوچکم...

بازدید : 10
دوشنبه 14 بهمن 1403 زمان : 22:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

تو آینه امروز یه چیز جدید دیدم، یه چیزی شبیه غبغب زیر چونه ام داره شکل می‌گیره، قشنگ می‌تونم، با این قیافه جدید نقش یه مادربزرگ بازنشسته رو بازی کنم...

و قد جرت مقادیرک علی یا سیدی فیما یکون منی الی آخر عمری

انگار کم کم از ترس اجل به راه پله‌های پشت بام دویده آفتاب عمرم. ازینجا که به خودم نگاه می‌کنم غیر از دور یه مسیر تکراری چرخیدنهام، یه چیز می‌بینم ...اونم اینکه:

یه چیز قشنگ که دلم میخاد کتاب قصه زندگیم رو ببنده رسیدن به کسیه که بهش بگم؛ از وقتی خودمو شناخته ام تو رو دوست داشته ام، هر کس دیگه‌‌‌ای رو هم دوست داشتم بخاطر شباهتش به تو دوست داشتم...

کاش این فانتزی عملی بشه...کاش ببینمش ...کاش بهش بگم. کاش راست باشه حرفم. کاش حاصل عمرم باشه .....

بازدید : 9
يکشنبه 13 بهمن 1403 زمان : 13:56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

من قدر تو و رابطه مان را می‌دانم. قدر این مثل جوانه سراز خاک درآوردن را. حست می‌کنم یا رب العالمین

نفسهایی که به من هدیه کردی را نگاه، چه داده‌‌‌ای و چه گرفته‌‌‌ای از من جز آه؟

حوادث و ماجراهای زندگی، دوست داشتن‌ها و نفرت آفرینی‌ها لن یصیبنا الا ما کتبت لنا (یا علینا؟؟؟)

"او" هم با تمام وجود حست می‌کرد. اوووه او کجاست و من کجا؟؟؟به او حسودی می‌کردم . حسودی به خاطر ارتباطش با تو. خودت این را می‌دانستی؟ من نمی‌دانستم، تازگی‌ها فهمیده ام. باور کن.

در روح ما چه امکانات مخفی‌‌‌ای چه بزرگ چه پیچیده کار گذاشته ای. لطفا یک روز من را به بازدید مجتمع صنایع روحم ببر.اتاق کنترل و دیسپچینگ را بگذار تماشا کنم. نوار نقاله‌های هزار کیلومتری و پاتیلهای مذاب چندین تنی را.

لطفاً..من به این بازدید نیاز دارم. به "خودآگاه و ناخودآگاه" گردی محتاجم. من باید قبل از اینکه عمرم تمام شود چشم باز کنم.لطفا.

ربنای عزیزم، نقدا بابت همه اسراف‌ها و تباه کاری‌ها شرمنده و مصیبت زده بدان من را

قدرتمندا، دریاب...من هیچ من نگاه، دوستت دارم این دارائی را این تنها دارائی را از من نگیر.

من بسیار بسیار می‌ترسم. به سرم آمده که می‌ترسم.هر کسی از راه رسیده سر از اتاق کنترل روح مخوفم در آورده، با دکمه‌ها بازی کرده، پاتیل مذاب عشق را بازی بازی به این طرف آن طرف تاب داده، گدازه‌ها ریخته اند کف روح، کارگرهای دل کباب شده اند ناغافل و یتیم‌هایشان مانده اند روی دست کشورم...مولای من دریاب...

منتظرم جوابی بدهی، جانگداز یا روح افزا هر چه باشد مشتاقم: لن یصیبنا الا ما قد تکتبه لنا

بازدید : 14
شنبه 12 بهمن 1403 زمان : 10:21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

سال ۹۱، وقتی نتایج کنکور دکتری اومد زهره قبول شده بود و محسن کسی بود که این خبر رو بهش داد. مثل نتایج کنکور ارشد و لیسانس. که قبل از خود زهره، محسن نتیجه رو می‌دید ...و خب ما نمی‌خواستیم داستانی ودراماتیک به ماجرا نگاه کنیم ، برای همین می‌گفتیم علتش بهتر بودن سرعت اینترنت محسن بوده.

اما دکتری قبول شدن زهره برای محسن سخت بود. چون خودش اگه خوب می‌دوید و از پایان نامه لیسانسش به موقع دفاع می‌کرد، تازه می‌شد دانشجوی ارشد. و این یعنی به هر حال از زهره کمتر بودن و جرات میخواست توی این نابرابری، خواستگاری کردن و من کسی بودم که باید این جرات رو بهش میدادم

به من زنگ زد و پرسید: اصلا کار درستیه؟ انصافه؟ عدالته؟

چه استدلالی آوردم؟

گفتم فکر نکن تو این معامله یه محسن ارشد میخاد با یه زهره دکتر توی ترازو برابری کنه

تو از طرف مقابلت چیزی به دست نمیاری و اون هم از تو چیزی به دست نمیاره الا اون چیزی که توی قلبهاتون اتفاق افتاده...تو هر چقدر دوستش داشته باشی همونقدر ازش بهره مندی و اونم همینطور

حالا‌‌‌ای خودم بشنو و بفهم

اینجا توی دنیا هم چیزی به دست نمیاری الا اون چیزی که توی قلبت داریش

پس از دوست داشتن ناامید نباش و در دلت باز باشه

دارایی قابل منقول و نقد به دیار ماورای این جهان هم چیزی نیست جز آنچه توی قلب داری....

حالا بیا ببینیم چی توش داری؟ کی رو به خاطر چی دوست داری؟؟؟

یه سوال خدا رو به خاطر خوشگلیش دوست داری یا به خاطر اینکه دم به دیقه ازش درخواستی داری؟؟؟؟

بازدید : 18
شنبه 12 بهمن 1403 زمان : 10:21
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رستم از این بیت و غزل

صبح: جواد از موقع چشم باز کردن توی ماینکرفت بود. و من توی رمان گوستاو فلوبر، رمان حوصله سر بر" تربیت احساسات"، دنبال مستمسکی برای رها کردن یقه ام بودم.

طرفهای دو و سه ظهر وجدانم از خواب بیدار شد، چه نشسته‌‌‌ای که پسرک نه چیزی خورده و نه چیزی خوانده و نه چیزی نوشته. با حرص و جوش اغراق شده رفتم سراغش،

گفتم جواد هیچی نخوردی

:هیچی ندادی بخورم

۱۵۳۶ بار بهت گفتم بیا ماکارونی

:زهرمار...

باباش عصبانی شد، مدتی بود که ناجور بودن اوضاع جواد را توی مخش می‌کردم به قول مردها غرغر می‌کردم که دیدی نبردیمش مشاور و .این بچه بدبخت می‌شه و ...

باباش به بگو مگو اضافه شد یا نه و حرف بدی به باباش زد یا نه چیزی یادم نیست، فقط ناگهان دیدم بچه مثل پر کاهی از روی زمین بلند شد و با کله رفت توی در دستشوئی

غریزه مادری فریاد کشید وای بچه ام و کنار در دستشوئی وا رفتیم من و جواد....غروری دارد این بچه که بیا و ببین هر چه می‌پرسی چی شد پس می‌زند هم تو را هم نوازشت را

پدرش هم از شدت ناراحتی دراز به دراز افتاد و خرو پفش بلند شد.

چون درد عذاب وجدان را می‌شناسم، اول رفتم پتو روی پدر انداختم و بعد آمدم پسر را به زور بغل کردم گذاشتم توی تخت

عصر:

جواد بیا نصفه صفحه مشقت مونده بنویسیم، شب جایی دعوتیم نمی‌رسی‌ها...

: نمی‌خام، نمی‌یام

شب:

خیلی سرده، همه وارد مهمونی شدیم، جواد مونده لب خیابون، کاپشن علی رو پوشیده،مال خودشو نپوشیده چون داییش، از کاپشنش بد گفته بود و حالا علی داره یخ می‌زنه...

بچه داییش رو می‌فرستم سراغ جواد و از بیست متری پشت تیر چراغ کشیک می‌دم، حدودا ده دقیقه پسردایی با جواد مذاکره می‌کنه و آخرشم یه هول دوستانه بهش میده تا راه میافته به سمت مهمونی...هر چند از در نمیاد تو و آخرش میره یه اتاق جدا و با پسرهای دیگه جدا سفره میندازیم براشون.

بعد مهمونی نصف شب:

علی یه مساله ریاضی از من می‌پرسه که خدائیش کمی‌برای ذهن غیر فضایی من سخته، می‌افتم به کاغذ و قیچی تا با شکل بهش ثابت کنم که چی به چیه، جواد این وسط شروع کرده به ناسازگاری؛ لج علی رو در میاره وسائلش رو پرت می‌کنه و علی هم حساس شروع می‌کنه به داد و فریاد که میخوام درس بخونم نمیزاری و اشکشم در میاد

منم بدون تامل با داد و فریاد به طرفداری علی می‌افتم به جون جواد و حین بحث یه میخ، از دراور که مدتیه قراره درستش کنیم میره دست جواد و من نفهم بهش میگم حقته! بمیری ام حقته....

و جواد می‌ترکه و دیگه اشکش درمیاد: شما رنجم میدین، شما با حرفاتون بامهمونی بردناتون با دوست داشتن‌هاتون رنجم میدین، اگه من خودمو بکشم کی جوابگوه؟؟؟؟

حالا فریاده که از در و دیوار خونه بالا میره، علی و من و جواد!!!

پدر دست از گوشی برمیداره و جواد رو صدا می‌زنه،

کمی‌سرم خلوت میشه

اما آرامش خیال باطله...

بگو مگوی پدر و پسر باعث میشه دخالت کنم و بگم این بچه با زنش بدبخت میشه این خیلی ناسازگاره هی گفتم ببریم مشاور هی گفتی چیزی نیست. مثل مادرت فقط مساله رو لاپوشونی می‌کنی

و ناگهان پدر برید! شروع کرد به خودزنی، خون از پایی که کوبیده بود توی بخاری راه افتاد، خون که تا الان هم بند نیومده

و معلوم شد مقصر ماجرا منم...

می‌گفت: تو که رئیس این بچه‌هایی منو قبول نداری، و هی میگم چیزی نیست میگی چیزیه....معلومه دیگه بچه‌ها هم منو قبول ندارن

وجدان منم می‌گفت: وقتی یقه روحت دست اغیاره کی می‌تونی توی خونه ات درست و به موقع ایفای نقش کنی؟

همه رو دعوت به آرامش و بخشیدن هم کردم، خواهش کردم کسی دیگه مشق ننویسه و برن همه توی تخت...پای بابای بچه‌ها رو هم بستیم...

و یه رمان برای پسرها دست گرفتم بخونم، هر چند مدام با گریه علی ، خوندنم رو قطع می‌کرد و می‌پرسید تقصیر من چیه و...

صبح هنوز پای مرد خون می‌اومد که یه وسیله برقی صدا کرد و برق خونه رفت...

ترسیده ام...چه خبره؟؟؟؟

منی که توی این چند نفر بچه مونده ام، می‌خواستم دنیا رو از نو نظم بدم...چه گزافکاریها...

تعداد صفحات : -1

آمار سایت
  • کل مطالب : 0
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 23
  • بازدید کننده امروز : 24
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 26
  • بازدید ماه : 26
  • بازدید سال : 1170
  • بازدید کلی : 1170
  • کدهای اختصاصی