تو خیلی جدی بودی. من سر به هوا
تو به رسیدن فکر میکردی من از منظرههای مسیر مدهوش بودم
تو هی مینوشتی مشقاتو و هی توی خونه یا راه مدرسه خطشون میزدی و به آقا میگفتی: "ببخشید مشقامو ننوشتم"
بعد دستتو دراز میکردی تا ترکه بزنه کف دستت
من یه خط در میون توی راه مدرسه از روی خط خوردههای تو مینوشتم و با خجستگی میزاشتم جلوی آقا . و تو که لنگه ابرو بالا انداختنهای آقا رو میدیدی به من اشاره میکردی که: چقدر گفتم نکن
آخرش یه روز آخر اردیبهشت اومدی گفتی که داری ازین مدرسه و ازین شهر میری
چنتا ترقه هنوز برای بازیهای راه مدرسه توی کیفم مونده بود ....یادگاری نگهشون داشته ام هنوز. گاهی میترکن دست و بالم و کیفم و لباسام رو سوراخ میکنن
نگا.....
ببین اصلا صحبت دلتنگی و این حرفها نیست...فقط میدونی چیه
از وقتی نیستی من هر روز از خونه میزنم بیرون
اما تا ظهر تو کوچهها دنبال مدرسه میگردم...
من راه مدرسه رو گم کرده ام...