خدایا شکرت.
از خط زدم بیرون، اما تو نزدی.
من خسته ام در حالیکه خیلی پرانرژی و شاد و برخوردار هستم، خسته ام. فکرم خسته است. نمیخوام دیگه با قدرت فکر خودم مسائلو حل کنم. میخوام تو با قدرت فکرت حل کنی برام.
مگه نمیبینی پسرام دیگه خودشون نمیرن سراغ مشقاشون؟ باید من ببرمشون و بنشینم کنارشون و لقمه کنم بزارم توهاضمه ذهنشون؟ منم میخام از اونا تقلید کنم درباره مشقام.
نمیخوام خودم برم سراغ این مشق
دیگه نمیکشم این بار رو، نمینویسم این سر لوحه تکراری رو
فکر تعطیل. مشق هم. اصلا غم زمانه خورم ؟ روزه هم بگیرم، فراق یار هم بکشم مشق هم بنویسم؟
من و این دل تعطیلم ؟؟به طاقتی که نداریم؟؟؟؟
خودت حلش کن . به من چه! مگه نفرمودیانالله یحول بین المرء و قلبه...خب بیا بفرما حائلت نمیگم خوب کار نکردها نه سبحانک فقط نگا این وضع دل منه ....
خوش میگذره عجیب اما میبینی که آدم نمیتونه تو خوشیها دنبال او نگرده. مثلا محض اینکه ازش بپرسه تو هم همینقدر خوشت هست؟ یا مثلا دیدی ستاره بارون رو؟ اون چشمه زلال رو چشیدی؟
هوا رو داشتی؟
غرور کم کن و با من سر قرار بیا
بس است هر چه نهان بودی آشکار بیا
تو را برای چه عمری نگاه داشتم؟
شراب روز مبادای من به کار بیا